ازکوچه‌های سوته

سلام دوستان.

قرار بود چندسطری درپاسخ نامه‌ای که در مطلب قبلی درج شده‌بود.بنويسم.ضرورت اين پاسخ‌گويی نيز بيشتر از سرادب است نه محاجّه و توجيه.با توجه به اينكه بلدنيستم متكلف و مصنوع بنويسم،به ذكر چند نكته بسنده‌می‌كنم.

‹دوست خب من!اولا اينكه فكرمی‌كنم قدری سوء‌تعبير رخ داده‌است و تو سرمستی مهر را با نخوت صدارت اشتباه گرفته‌اي و جالب و تعجب‌انگيز اين‌كه اگرچه نه دقيق، بوبرده‌بودي كه آن روزها را درگيرماجرايی عاطفی بودم.حالا از اين توضيح هم كه بگذريم،می‌خواهم چيزی بپرسم.دوست خوب من!به قول تو هنوز حسين منزوی زنده‌است.به قول من الان نفس‌های تازه‌ای مثل محمدجوادآسمان،عليرضا بديع،ريحانه رسول‌زاده و ديگرانی از اين قبيل با فاصله‌ی سنی قابل توجه از من و تو دارند دو اسبه می‌تازند و به قول دوست ديگرمان كه قدری هم از كوره در رفته‌بود،مگر من غير ازنوشتن يك غزل نيم‌بندكاری كرده‌ام؟تازه اين عزيز خيلی به من لطف كرده‌اند و كاش می‌دانستند كه من به همان نيم‌بند هم ايراداتی دارم كه باعث می‌شود به بند توهماتی كه بعضی از دوستانم به آن گرفتارند،نيفتم.پس ماجرای صدارت چيست؟من نه مانيفست نوشته‌ام و نه موجی راه انداخته‌ام كه همان هم اگر آگاهانه اتفاق بيفتد،نه معنی اعلان صدارت می‌دهد و نه فی‌نفسه می‌تواند خالی از فايده باشد.قصد ما از روز اول فراهم‌كردن محيطی بوده كه بعضی حرف‌هايی كه خيلی جاها درگوشی زده می‌شود را ،علنن ذكر كنيم تا شايد حاشيه‌ها كمترشوند و به متن بيشتر پراخته‌شود.مجتبی صادقی و ديگرغزلسرايان جوان آگاه نيز آنقدر در فضای غزل بوده‌اندوتلاش كرده‌اند و دست‌وپا زده‌اند كه بدانند اينجا هيچ فردی نمی‌تواند به تنهايی ادعايی داشته‌باشد.شما از ضرورت گفتيد و ظاهرن يادتان رفته‌بود كه بعضي اوقات می‌توان از برهان خلف استفاده‌كرد.يادتان رفته كه گاهی می‌توان به جای اثباتی عمل‌كردن به يك نتيجه‌ی سلبی رسيد.حالا بعضی‌ها به اشتباهاتشان اعتراف می‌كنند و بعضی ديگر هم آنقدر روی اشتباهاتشان پافشاری می‌كنند كه جامعه غلط‌هايشان را بگيرد.
من خيلی ممنونم كه شما تا اين حد نگران آينده‌ی من هستيد ولی اين موضع شبيه موضع پدری است كه فرزند عاشقش را از عاشقی منع می‌كند.اين پدر حتا ممكن‌است خودش هم عاشقی كرده‌باشد و حالا يادش‌رفته‌باشد يا به‌اندازه‌ی پسرش پايمرد نبوده‌باشد.مسلمن شما به‌اندازه‌ی همين منی كه هيچ كاری نكرده‌ام هم برای غزل هزينه نكرده‌ايد وحالا خيلی معقول‌تر از من برخورد می‌كنيد.من فقط همين را دانسته‌ام كه اولين ضرورت را علاقه و استعداد فرد معلوم می‌كند.علقه‌ای كه می‌تواند در سطح جامعه نيز تسری پيداكند و به يك ضرورت اجتماعی تبديل‌شود.من فكر نمی‌كنم شما كه داريد در مورد نحله‌ای كه به غزل‌اين روزها مربوط می‌شود صحبت می‌كنيد حق داشته‌باشيد از كنار اين سوال اساسی كه  ‹دوران غزل تمام شده يا حياتی دوباره يافته؟› آسان بگذريد.مامانده‌ايم كه همين چيزها مشخص شود.ما هم دنبال اين می‌گرديم كه آيا قالب غزل با همان جوهری كه شما از شعر می‌جوييد ،منافاتی دارد يا نه اما دنبال يك استدلال خلاق می‌گرديم نه حفظيات آكادميك.نكته‌ی جالب اينكه درغزل هميشه غمزه‌ای بوده كه آنهايی كه پز نخواستنش را هم می‌گيرند،نمی‌توانند دل از دستش رها كنند.نمونه‌هايش بسيارند.اما اسم‌بردنشان نه لازم است و نه شايسته.از ابتدای تولد شعرنيمايی گرفته تا همين حالا.از كتاب‌ها و مجلات ادبی گرفته تا همين صفحات مجازی اين افسون هست.دوستی می‌گويد كه غزل فلان و از طرف ديگر مانورهای غزل‌گرايانه راه می‌اندازد.حضرتی در فلان مجله فلان حرف‌ها را می‌زند و بلافاصله در بهمان همايش غزل‌هاي قرن چهارمی‌اش را می‌خواند.من اين قصه را نمی‌فهمم.حس می‌كنم موقعيت اين عده‌مثل كسی است كه بالای سر يك جوی خاكي ايستاده و منتظر است ببيند كه كدام طرف را آب می‌برد تا به طرف ديگر بپرد.اما ديگرانی هم هستند كه حاضرند حتا به‌گل ولای آلوده شوند تا به نتيجه برسند.آيا موقعيت دوستان غيرغزل‌سرا در شعری كه شما دنبالش می‌گرديد،محكم‌تر از غزلسراهاست؟تنها برگ برنده‌ی آنها اين است كه حرف‌هايشان عجيب،غريب‌تراست.مگر جوانی كه می‌آيد و مجموعه‌ی نابی مثل ‹عصرحجر›را ارائه‌می‌كند،يكی از آن همه ژست را می‌گيرد؟مگر ضرورتن با غزل مشكلی دارد؟قصه اين است كه حواشی بر متن چيره‌اند.برتری آن جوان اين است كه غزل را هم خوب می‌شناسد و می‌داند كه بازی نيست.اگر كسی در ادبيات اين سالهای ما شاملو نشده اصلا بد نيست .چرا؟چون ۱-وجود مكرر ضرورتی ندارد و آن همه كه زور زدند كه مثل شاملو بنويسند و از روی دست او فكركنندهم به‌جايی نرسيدند و نمی‌رسند.۲-شاملو هم از اول جوانی شاملو نبوده كه هم‌نسلان من و تو شاملو باشند۳-ضرورت‌های فكری جامعه اين‌روزها ديگر به كسی اجازه‌ی پيامبری نمی‌دهد.موقعيت اجتماعی شاملو موقعی تثبيت‌شد كه همه دنبال پيامبر و امام و رهبر می‌گشتندو هزار و يك دليل ديگر...
در مورد تقسيم غنايم هم لازم است بگويم كه شما چرا نگرانيد؟ديگراني كه شما را نمی‌شناسندفكرمی‌كنند دنبال سهم خودتان می‌گرديد.اگر غنيمتی نبود ، دست ما خالی می‌ماند و دست ديگران پر.پر از دانستن اينكه غزل در كدام حيطه قابل پرداختن است.اميدوارم شاد وپيروز باشي.›

اما می‌ماند يك نكته و آن‌هم پيام‌های آقای قزوه بر اين يادداشت است.راستش را بخواهيد من هم باورم نمی‌شود كه اين پيام‌ها را خودايشان نوشته باشند.حالا چرا؟بگذريم!!اگرهم بنابرآنچه در برخی كامنت‌ها آمده قرار شد زير بليت كسی برويم و از كسی مايه بگذاريم،انتخاب‌های بهتری خواهيم داشت.

و ديگر اينكه شايد اين نامه برای يك وبلاگ تخصصی خيلی شخصی بود اما فكرمی‌كنم كه بهانه‌ای بود برای اينكه تمرين تازه‌ی ديگری در شنيدن حرف ديگران اعم از مخالف و موافق داشته‌باشيم.من مطمئنم همان عزيزانی كه فحش می‌دهند،اگر من بتوانم حسن‌ظنّم را اثبات كنم ديگر فحش نخواهند داد.از طرف ديگر خدای نكرده اگر به اين نتيجه هم نرسيديم،بالاخره روزی فحش‌های عزيزان تمام می‌شود و مجبور می‌شوند با لحنی پذيرفته‌تر بنويسند.

 

اماغــــــــــــــــــــــــزل

امروز را از كوچه‌های سوته می‌خوانيم.سيدمحمدعلی‌رضازاده را همه‌ی آنهايی كه غزل اين سال‌ها را می‌شناسند،به خوبی می‌شناسند.اين جوان مازندرانی نازنين سالهاست كه در نهايت سكوت كارخودش را می‌كند و هيچگاه هم سير صعودی خودش را در غزل ازدست نداده‌است.بارها از او كه لطف بسياری هم به حقير دارد،خواهش‌كردم كه چند غزل برايم بفرستد كه هربار به دليلی اين اتفاق نيفتادونهايتا بايد ممنون آقای اميرمرزبان مدير وبلاگ اتاق۲۰۳ باشم كه اين سه غزل سيد را در اختيار من گذاشت.برای هردوی اين عزيزان آرزوی شادی و تندرستی داريم.

 

ديوانه‌ی دوزيست!دوچهره!دوآب و خاك!
ای ماه از سياهی چشمان تو هلاک!

شايدنشانی تو ميان دل من است
بی‌شهر،بی‌خيابان،بی‌کوچه،بی‌پلاک

ای گيسوان پولكی‌ات پله‌پله تار!
ای چشم‌های مخملی‌ات گريه‌گريه پاك!

می‌خواستم بگيری و نقاشی‌ام كنی
بی‌چشم ولب،بدون دل‌وروده،چاك‌چاك

هرجورميل توست،برقصم؟بگو!چه‌غم
هرطورعشق توست،بميرم؟بگو!چه باك

شالوده‌ی كدام جهان‌بينی من است
چشم تو اين چراغ مضامين شبهه‌ناك؟

جادويی هزاره‌ی سوم!سماع محض!
فرزندخوانده‌ی گل‌و دريا و نان وتاك!

حالا كجا نشسته‌ای ، ماهی‌پری من؟
تولحظه‌ای نداشته‌ای وجه اشتراك
باميزوصندلی‌واتاق‌وچراغ‌ودر
يا مردم كشيده‌سر از شانه‌ی ضحاك

دنيای تو بدون زمان سير می‌كند
بی‌ساعت و دقيقه و بی‌زنگ و تيك...تاك

 

می‌ماند دوغزل ديگر طلب شما كه در نوبت‌های آينده تقديم خواهيم‌كرد.



  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸٢