سلام دوستان

ابتدا ذكر يك نكته رالازم ميدانم .اين روزها به همت دوست نازنينم احسان نوري ليست نسبتاكاملي ازوبلاگ‌هاي ادبي در دست تهيه‌است كه لينك آنها در وبلاگ ما درج‌شود.به همين دليل و همچنين اصلاحات ديگري كه در دست است،ممكن است لينك بعضي از دوستان دچار مشكل‌شده‌باشد.ضمن پوزش از همه‌ي اين دوستان اميدواريم بزودي لينك تمامي آنها را به‌صورت فعال در دفترمان ثبت كنيم.

اما بعد...

راستش را بخواهيد حدود ده روز پيش من در كرج به منزل محمدرضا حاج‌رستم ‌بيگلو رفتم و گفتگويي را با او در مورد اين‌روزهاي غزل انجام دادم.در ابتداي بحث به‌نظرمي‌رسيد كه يك‌ساعت،وقت زيادي باشد ولي بعد از اينكه حرف‌ها گل‌انداخت،معلوم‌شد كه اين‌طور نبوده ونهايتا پس از يك ساعت حرف‌ها به نوعي ناتمام ماند چرا كه به‌لحاظ لزوم حضور در جلسه‌اي كه همان شب به دعوت شاعر آشناوصميمي روزگارما سركار خانم نغمه‌مستشارنظامي در منزل ايشان برقرار بود،وقتي براي ادامه‌ي گفتگو نداشتيم.به پيشنهاد آقاي رستم‌بيگلو قرار بر اين شد كه ايشان بعضي حرف‌هاي ناگفته يا ناتمام را به‌اضافه چندغزل تازه براي من بفرستند كه تا هنوز چنين اتفاقي رخ‌نداده‌است.پس ما از همين نوبت كم‌كم به درج اين گفتگو مي‌پردازيم با اميد به اينكه گفتگو بتواند شكل كاملي بيابد.

«-بخش دوم گفتگوهاي غزل معاصر را به محمدرضا حاج رستم‌بيگلو اختصاص داده‌ايم.دوستي كه من حداقل پنج،شش سالي است كه مي‌شناسمش و همين‌قدر بگويم كه به شناخت او از غزل روزگار خودش ايمان دارم.براي اينكه باز بحث‌هايي كه از طرف برخي دوستان مطرح‌شده‌بود مبني بر اينكه شخص من جهت گفتگو را تعيين مي‌كنم و جواب‌هاي دلخواهم را ازمصاحبه‌شونده مي‌گيرم و براي اينكه به‌قول معروف تسامح بيشتري برفضا حاكم باشد،قصددارم كه بخش عمده‌ي ماجرا را به‌عهده‌ي خود ايشان بگذارم.بازهم با همين سوال شروع مي‌كنم كه در مورد هر بخشي از غزل اين‌روزها كه آن را بايسته‌تر مي‌دانيد،صحبت كنيد.اتفاقاتي كه در غزل اين‌روزها مي‌افتد واشاره به آنها لازم‌تر است.سمت‌و سويي كه شما پيش‌بيني مي‌كنيد وتجربه‌هاي درست يا غلطي كه شكل مي‌گيرند.نظرات شما را مي‌شنويم با اين اميد كه اين گفتگو بتواند بري همه‌ي ما رضايت‌بخش باشد.

-من در واقع در غزلي كه اين‌روزها اتفاق مي‌افتد ،دو شق مي‌بينم.يكي اين شق كه به هرحال يك سري تجربه‌هايي اتفاق مي‌افتد كه عده‌اي با آن مخالفت و عده‌ي ديگري موافقت دارند و قسمت ديگر هم برمي‌گردد به اينكه در هرجاي دنيا،درهرزمينه‌اي،احساس شود كه چيزي براي اندوختن هست،ممكن‌است كه عده‌اي دور آن جمع شوند و سعي كنند چيزي براي خودشان بياندوزند.اعم از نام ،نان وحتا دانش.اينكه فرد حس‌كند كه اين موضوع، آبشخور جديدي‌است واگر اينجا بتواند سيراب شود،تكاملي كه مي‌خواسته را پيدا كرده و مي‌تواند به اعتبار علمي تازه‌اي دست پيداكندكه خوب در اين جريان تجربه‌هاي موفق،ناموفق،بد،متوسط و خوب هم اتفاق مي‌افتند.

اما گذشته از همه‌ي اينها شق دوم جرياني‌انكارناپذيراست كه در واقع وجود دارد.جرياني كه حتا اگر تا همين حالا چيز ايده‌آلي براي ارائه نداشته‌باشد ولي حركتي است كه نشان‌دهنده‌ي وجود انگيزه‌است.يك انگيزه‌ي ناخودآگاه و كاملا دروني و اين رويكرد نو به غزل آن هم توسط افرادي كه اگر قرار باشد از نظر اجتماعي دسته‌بندي شوند،به طبقه‌ي روشنفكري جامعه مربوط مي‌شوند، فكر مي‌كنم دليلي است بر اينكه نيازي ناخودآگاه احساس شده كه بايد غزل را از دريچه‌ي امكاناتي كه تا به‌حال داشته و ازآنها استفاده نشده نگاه‌كرد.يا حتا از دريچه‌ي پتانسيل‌هايي كه ممكن است به آنها توجه‌شده‌باشد ولي تجربه‌هايي جدي در آنها به منصه‌ي ظهور نرسيده‌باشد.اين ذهن مي‌خواهد كه كاركرد جديدي را از غزل به‌دست بياورد.اما آنچه كه به‌عنوان عقيده‌ي شخصي در خصوص آينده ي غزل و گذشته ي غزل به‌خصوص از مشروطه به اين‌طرف به آن معتقدم،در واقع تزي است تحت‌عنوان تز پروتستانيزاسيون غزل كه اميدوارم روزي چاپ‌شود .

كل ايده‌ي من اين است كه اگر ما به كليت و ماهيت غزل نگاه كنيم،به‌نوعي مي‌توان گفت كه غزل چكيده‌ي ادبيات كلاسيك فارسي است.به هرحال معيارهاي زيبايي‌شناختي و اتفاقاتي كه در خود غزل افتاده،چه در حيطه‌ي محتوا و چه در حيطه‌ي زبان ،با توجه به قواعد ثابتي كه غزل دارد از قبيل وزن مشخص،داشتن مؤلفه‌ي تثبيت‌شده‌ي رديف وقافيه و در نود و هشت درصد تجربه‌هاي گذشته هم تغزلي‌بودن متن مشخص‌است.

اين متن باتوجه به اينكه چكيده‌اي است كه از ديرباز خودش را حفظ‌كرده‌است و هنوز مخاطب ،شنونده،طرفدار،خريداردارد و هنوز جاي كار دارد،رفته‌رفته شايد تبديل به يك شيء راديكال شده بود.شيئي كه در ادبيات كلاسيك ما يك مقدار جنبه‌ي تقدسي داشت .شايد در فرصت‌هاي بهتري بتوان در مورد چرايي اين اتفاق صحبت كرد .آن موقع ابتدا بايد از چگونگي پيدايش غزل صحبت كنيم كه چگونه از قصيده جدا شد و به چه دلايلي به اين شكلي درآمد كه ما در حال حاضر داريم.افرادي كه به اين شيء راديكال وابسته‌بودند،احساس‌هاي مختلفي براي اين وابستگي در وجودشان بود.عده‌اي احساس دين داشتند،عده‌اي احساس مالكيت داشتند و همه‌ي اين ماجرا به اين مهم برمي‌گردد كه غزل قسمتي از سنت ديرين ما بوده و هست.حداقل هزار سال قسمت اعظمي از سنت و فرهنگ ما در ادبياتي رقم‌خورده كه غزل بخش بسيار مهمي از آن بوده‌است.اين تصوربه‌وجودآمده‌بود كه به يك سري از مولفه‌هاي تثبيت‌شده در غزل نبايد دست‌زد و اگر به اينها دست بزنيم ،كل تشكيلات و سازمان غزل فرو خواهد ريخت.اين تصور به‌وجود آمده بود كه هرچيزي كه افاعيل متقارن داشته باشد ،به‌اضافه‌ي ‌حدود ده،دوازده بيت با جنبه‌هاي تغزلي ورديف وقافيه و مصراع اول بيت اول مقفّا،غزل است.اين شناخت ابتدايي ما از غزل بوده اما مسائلي كه من عرض كردم در مورد شيء راديكال شدن غزل، اين بوده كه حتما بايد تغزلي باشدوفرم زباني وساختار زباني از پيش‌تعيين‌شده داشته‌باشد .در صورتي كه اگرما تعريف ابتدايي غزل را به رسميت بشناسيم،مي‌توانيم تمامي مسائل باقيمانده كه به عنوان مؤلفه‌ها وپارامترهاي غزل در نظرگرفته‌شده‌ را يا بشكنيم يا با آنها كنار بياييم يا آنها را تغيير دهيم و يا به نحو نويني از آنها استفاده‌كنيم.حالا من نمي‌خواهم مارتين لوتر باشم ولي در واقع در ذهنيت من اين اتفاق مي‌افتد كه مي‌بينم جامعه‌ي ما جامعه‌اي در حال توسعه وگذار از سنت به مدرنيسم است.حالا ما مي‌آييم به غزل نگاه مي‌كنيم.غزلي كه يك عنصر كاملا سنتي ‌و كاملا كلاسيك است.در عين حال مي‌بينيم كه جامعه‌ي مدرن ،هم به لحاظ فلسفي و هم به لحاظ كليه‌ي انگاره‌هاي فكري با آنچه كه مؤلفه‌هاي شناخته‌شده‌ي غزل است،در حال تضاد و تقابل است.مثلا اگرچه محوريت ومركزگرايي وقرينه‌ها از مؤلفه هاي ابتدايي مدرنيسم بوده ولي در نهايت خود مدرنيسم از اين مؤلفه‌ها فرار مي‌كند .مثلا زيبايي شناسي فرهنگ سنتي ما به طوري‌است كه يك آيينه را وسط قرار مي‌دهيم و دقيقا به شكلي متقارن يك چراغ‌لاله اين‌طرف آيينه مي‌گذاريم و يكي آن‌طرف آيينه.حتا معماري ما همين‌شكلي‌است.حوض ما،فواره‌ي ما،محراب ما ومناره‌هاي مسجدهاي ما همه قرينه‌سازي‌است.در صورتي كه در معماري مدرنيته دقيقا عكس اين اتفاق مي‌افتد.شما در طراحي نماي ساختمان مي‌بينيد كه يك مثلث كاملا مختلف‌الاضلاع كه ممكن‌است يكي از اضلاع آن هم انحنايي به بيرون يا داخل داشته‌باشد، از ساختمان‌هاي زيبا شناخته‌مي‌شود.

اگر ما شعر سپيد را به عنوان شعرمدرني كه در ادبيات ما نفس‌مي‌كشد در نظر بگيريم،در شعر مدرن ما دقيقا همين اتفاق افتاده است.اين شعر با افاعيل عروضي به‌جنگ برخاسته،هرگونه قرينه و هرگونه ارجاع به محوريت‌هاي خاص اعم از قافيه يا وزن را ناديده گرفته‌است.ممكن است كه ما وزن راصرفا قرينه فرض كنيم ولي خود افاعيل عروضي چون در تكرار مصراع را مي‌سازند،بازهم يك محورگرايي ديگر دارند.

حالا چه اتفاقاتي دارد در غزل مي‌افتد. . . .

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸٢